زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
 پر زشورم امشب

من در این کنج حیاط

خانه ای ساخته ام در رویا

به چه اندیشه کنم؟

به همان حس غریبی که در این نزدیکی است

پشت گلهای حیاط زیر این سرو بلند

یا در ان حوض پر از ماهی اب

شاید ان حس غریب

بوی ان تپه ی سبز ته پس کوچه ی ماست

بوی عشق بوی بهار

من در این کنج حیاط

پر از ارامشم امشب

پر از احساس رهایی

حس خوسبختی و عشق

تا بدانجاکه خدا می داند

من به تنهایی این لحظه ها می نگرم

و به خود می گویم

این همان ....